سیدعلی و فاطمه الساداتسیدعلی و فاطمه السادات، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات (((علی و فاطمه ))) ما

رفلکس علی جون

علی مامان از یک ماهگی رفلکسش شروع شد و مرتب بالا میاورد وبرای همین از لحاظ وزنی ازفاطمه جون عقب افتاد تا اینکه یک دکتر فوق تخصص کودک بردیمش و اون گفت باید شیر خشکشا عوض کنید و ببلاک ar  داد و بازم اونم بالا میاورد یکم خلاصه یک لباس تمیز تن من و مامان جون نبود  وروزی چندبار لباساتا عوض میکردیم البته با لباسهای خودمون  چون من اکثرا خونه مامان جون بودم و اونجا کم بود شیر خشکت بابایی هربار کلی میخرید و همراهمون میفرستاد تا اینکه یک روز که مامان جون رفته بودن مکه و شماها 4ماه داشتید و هفته اول خاله با مهسان و پرنیان امدن پیشمون و هفته بعدما  پیش خاله و دایی و زندایی رفتیم هفته یی اخرش شیر خشک علی تموم شد و هرجا میرفتیم حتی به ...
3 اسفند 1390

مریض شدنتون در یکسال

مریضیهایی که تو این یکسال کشیدید و خیلی سخت بود اخه شما دوتا بودید و وقتی مریض میشدید خیلی سخت میشد مخصوصا موقع دوا دادنتون ولی خدارو شکر به خوبی تموم شد هرجند هنوز فاطمه جونم سرفه میکنه ولی انشا.. خوب میشه سرماخوردگی که مماختون اویزون بود و کارم شده بود دستمال بدست مامور پاک کردن /اسهال و استفراغ که خیلی وحشتناک بود ایکاش هیچ بچه یی نگیره خیلی اذیت شدید و کلی وزن کم کردید ابله مرغون که همراه با خودم شدید و کنترلتون از دستم رفته بود  باز سرما خوردگی و سرفه های زیاد که از فاطمه هنوز ادامه داره خدارو شکر مامان جون به کمکم میرسید باید بزرگ شدید از مامان جون خیلی تشکر کنید خیلی زحمتتونا کشیدن خدایا سلامتی را به ما اعطا فرما و ما وخص...
3 اسفند 1390

راه افتادن فاطمه

فاطمه جون در ١٠ ماهگی ایستادی ودر در ١١ ماهگی راه افتادی ولی علی مامان در ١١ ماهگی ایستاد وهنوز راه نمیریو وفتی شیشه شیرشت را میخوای دست بگیری و بری رو تشکت لالا کنی و میل کنی با زانو راه میری و شلوارت زانوش پاره شده الهی فدات بشم ایکاش زودی راه بیافتی تامامان  و بابایی خوشحال بشن  
3 اسفند 1390

راه افتادن علی

علی مامان دیشب ٢ اسفند ماه ٤ قدم راه رفتی فدات بشم و فاطمه برای اولین بار کفش پوشیده تا خونه مامان بزرگ خودش رفت فقط نازت بشم مامانی که همش به کفشات نگاه میکردی بجای اینکه به جلو نگاه کنی و ما کلی ذوق کردیم
3 اسفند 1390

تولد یک سالگی علی و فاطمه به شمسی

امروز ١ اسفند هست و تولد شما به شمسی هستش دیشب به علی گفتم برو کلاهتو بیار بریم ددر و باورم نشد دیدیم علی من با زانو از اونور پذیرایی داره کلاه بدست میاد پیشم و من به خاطر بزرگ شدن بچه ام خیلی خیلی خدارو شکر کردم و کلی ماشا الله گفتم و  سریع به بابایی گفتم و بابایی مارا برد ددر  همراه مامان جون و به مناسبت تولدتون  رفتیم اول کیک خامه ای خرییدیم وخوردیم تویه ماشین  و بعدشم رفتم و پیتزا خوردیم خیلی خیلی خوش گذشت امروزم واکسن ١ سالگیشونا زدیم تویه بازو بود علی بیشتر دردش امد خدایا شکرت بچههام یکساله شدن خدایا هرچه شکرت کنم کمه چطوری ازت تشکر کنم با چه زبونی خدای مهربونم چه نعمتهاو رحمتهایی را ...
1 اسفند 1390
1